همه میپرسند

همه میپرسند که چرا چشمانم پراز خون است و

نمیدانند که همه ی بی وفایی های روزگار را

به چشم دیده ام

اگر یک روز لبانت خشکید بدان که اقیانوس را برایت می آورم

اگر در غروب یک عصر پاییز تنت لرزید خورشید را برایت می آورم

اگر دلت یک بغل دوست داشتن و محبت خواست سینه ام را میشکافم و قلبم را برایت می آورم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد