هیچ خوشحال نباش چون تو اولین قایقی نبودی که در بندرگاه قلبم از دست دادم
و فراموش نکن که طوفان هر چه را که پیش رو دارد نابود میکند نه عقب مانده ها را
تو ای جلاد تمامی رویاهایم
تو ای قاتل تمامی امیدهایم
وتو ای عزرائیل یک عمر زندگی بیهوده
من با تنها تیر مانده ام خودم را کشتم
بیا امانتت را ببر
به او بگو که خیلی دوستش داشتم اما هرگز نمیخواهم ببینمش
بگو زندگی بی او خیلی زیباست
بگو او را مدت ها پیش فراموش کردم
اما هرگز نگو که اینها را وقتی درون سیل اشک هایم خفه میشدم گفتم
او به من گفت که نرو به او گفتم من هیچوقت نمیروم
به من گفت که مرا ترک نکن گفتم من سالهاست که ترکت کرده ام اما تو هیچوقت نفهمیدی
اگر مردم پا به تشییع جنازه ام نگذار
وقتی مرا درون کفن سفید میگذارند دست های سردم را نگیر
وقتی زنده بودم نبودی حالا هنگام دفنم نمیخواهمت
اشک هایت را بر بدن سرد و بی روحم نریز وقتی زنده بودم گرمم نکردی حالا که یخ بسته ام نمیخواهم گرمایت را
اول عشقت دیوانه ام کرد و بعد که ترکم کردی
تصمیم به مرگ گرفتم و اجل را برگزیدم
آن زمان ها هیچ به من فکر نکردی
در یک نگاه ویرانم کردی و پاره پاره ی وجودم را سوزاندی
هرگز وقت رسیدن عید به مزارم نیا و هیچوقت فاتحه ای برای روحم نفرست
و هرگز برایم دعا نکن
فقط مثل همیشه برو و پشت سرت را نگاه نکن