فکــر می کــردم
در قلب تـــــو
محکومم به حبــس ابد!!
به یکبــاره جــا خــوردم ...
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادی!
.
.
.
وشنیدم صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـــول من می آمـــد !!..
کاش من هم همچون این ابرها
رعدوبرقی داشتم
تا که پایان میداد به این
کهنه گره گلو
یاکه اینکه
همچون رخ زردپاییز
بادی داشتم
تا که آرام وبی صدا بریزاند
غم واندوه روح وروانم را
گفتند عینک سیاهت را بردار
دنیا پر از زیباییست!!!
عینک را برداشتم..
......
وحشت کردم از هیاهوی رنگها
عینکم را بدهید
میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم