محکومم به حبــس ابد!!

فکــر می کــردم

در قلب تـــــو

محکومم به حبــس ابد!!

به یکبــاره جــا خــوردم ...

وقـــتی

زندان بان برســـرم فریاد زد:

هــی..

تــو

آزادی!

.

.

.

وشنیدم صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـــول من می آمـــد !!..

 

کاش من هم..........

کاش من هم همچون این ابرها



رعدوبرقی داشتم



تا که پایان میداد به این



کهنه گره گلو


یاکه اینکه


همچون رخ زردپاییز


بادی داشتم



تا که آرام وبی صدا بریزاند



غم واندوه روح وروانم را

وحشت کردم از هیاهوی رنگها

گفتند عینک سیاهت را بردار

دنیا پر از زیباییست!!!

عینک را برداشتم..

......

 

وحشت کردم از هیاهوی رنگها

عینکم را بدهید

میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم

 

لعنت به دنیایی که ادم هاش از مترسک هم

بی احساس ترند

مجرم ترین زندانی ام ..!

مرا حبس کن در آغوشت




من ؛




برای حصارِ بازوان تـو 



مجرم ترین زندانی ام ..!