گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

چقدر دلم هوایت را می کند  

 

حالا که دگر هوایم را نداری...!

قحطــــی عشــــق می آیــــد

هفــــت نـــه هفتــــصد ســـال در قلبــــم ذخیـــره 

 

 و پنهــــانت می کنـــــم ...
 

بگـــو کنعانیــــان منتــــظر نباشــــند ...
 

تقسیـــــم شدنـــی نیستــــی ! حتـــی اگـــر 

 

 یعقـــوب بیایــــد ...


!
 

آنچنان پای بندم به این کیش

کتاب آغوشت 


سوره ی لب هایت 


آیه ی بوسه هایت 


 

آنچنان پای بندم به این کیش 


که هزار شیطان نمی توانند

لحظه ای 


ذره ای 


ایمانم را سست کنند . . .

کاش به اندازه ی تنهایی هایم کنارم بودی

کاش تمام چیزهایی را که با تنهایی تقسیم کردم با تو سهیم میشدم

کاش اسمت تنهایی بود و من تمام عمرم تنها میماندم